پس بندگان مرا بشارت ده همان کسانیکه سخنان را می شنوند، و از نیکوترین آن پیروی میکنند.      سوره الزمر- آیت 18

راه نیستان در راه سخن

 

 

 

استفاده از مطالب این سایت بدون اجازه ممنوع است

rahesokhan@yahoo.com

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

بخش نامه های دوستان

ازپشت دیوارغربت

سید نورالحق صبا




از پشت دیوار غربت

چقدر زین همه تکرار عبث خسته شدم
خسته زین غربت بیحاصل پیوسته شدم
پشت این پنجرهء بسته نشستن تا کی
دل به این جادهء بی عاطفه بستن تاکی؟
تا کجا حسرت آواز خروس سحری
تا کجا دیده بدر دوختن ودربدری؟
تا کجا منتظر پیک بهاران بودن
تا کجا غرق شب وغرق زمستان بودن؟
غم ندارد سر پرواز ازین بیشه مگر؟
نیست در قسمت ما جز تبر وتیشه مگر؟
نه نشانی که در این معرکه یاری برسد
یا برین مزرع خشکیده بهاری برسد
نه امیدی که گل از سینهء خارا بدمد
یا مسیحا نفسی تا بتن ما بدمد
ره پراز گردنه وقافله بی سر شده است
وبرادر اسفا ، خصم برادر شده است
گرگها گشته شبابانان وشبانان همه گرگ
روسپی ها همه سردار وسپهدار وبزرگ
آب هر کاسه بخونابه وزهر آلوده ست
سرنوشت همه با رنج سفر آلوده ست
تو در آن دخمه بزنجیر وبزولانه اسیر
من در این مزبله در چنبر بیگانه اسیر
داغ غربت زده آتش به همه جان وتنم
مشت خاکستر داغیست دریغا وطنم
***         

وطنم دبدبه وشوکت شبهای تو کو؟
وعروس گل خورشید دلارای تو کو؟
کو کجا شد بکجا حشمت پارینهء تو
تاج یاقوت سر وگنج زر سینهء تو
بگمانم همه را معرکه گیران بردند
ودلیران دغل قلب تو را آزردند
آنکه اش در دل بی کینهء خود پروردی
و بمردانه ترین شیوه بزرگش کردی
اسفا دار وندار تو شبیخون زد وبرد
هست وبود تو وقیحانه به بیگانه سپرد
مشت مستی که بظاهر همه یارت بودند
همه تاریخ ترا با غم وخون آلودند



***            
وطنا مادر غمدیدهء تنهای منی
مسقط الراس منی خانهء زیبای منی
وطنا مادرک خستهء پا بستهء من
ژنده پوش ابدی ، بندی پیوسته ء من
قرن بیمار ندارد غم بیماری تو
همه شادند زاندوه گرفتاری تو
مذهب رایج این عصر مزور سود است
همه این خطه بزیر علم نمرود است
چی بگویم وطنا  ؟ من چقدر سوخته ام !
سالها هست فقط دیده بدر دوخته ام




 



 

ای پیمبرای همه نور ای همه رحمت

ای پيمبر ای همه نور ای همه رحمت




عبدالاحد تارشی



بمناسبت ميلاد مبارک پيامبر گرامی اسلام صلی الله عليه وسلم

ای پيمبر
ای همه نور ای همه رحمت
آفرينش تا نگاهت را



چشمه سار مهربانی گفت
درکويرتشنگی سيراب گشتن دمبدم بشگفت
ازلبانت تاسحرگاه سخن تابيد
زندگی خودرا
درطلوع آفتاب گفته هايت يافت
روشنايی با قدمهايت
گام زن شد زی ديار عقل های بسته درزنجير تاريکی
مغز ها آزاد گرديدند
از سپاه وحشت وتزوير تاريکی
دست هايت آدميت را
ازشجاعت کرد مالامال
تا نگردد بيشتر درحمله های ديو ودد پامال
ای پناه بی پناهان درهجوم خشم جلادان
گر نبودی تو
اشک را درچشم مظلومان کی می فهماند
کاين گذرگه از برايش جاودانی نيست
برده بودن سرنوشت برده گان در زندگانی نيست
گرنبودی تو
ظلم را دست کی از تخت خدايی برزمين می زد
قامت بيچارگی را کی
از فراروی عبور تيغ برمی داشت
پرچم آزادگی را برتمام قله های سرکش تاريخ می افراشت
زندگی را آفتاب سجدهء يکتاپرستی برجبين می زد
گرنبودی تو
دست کی درقبرهای حفر گشته بهر دخترهای نابالغ
جهل وشرک ووحشت وخونخوارگی را سرنگون می کرد
عقل را آزاد از زندان خونبار جنون می کرد
گرنبودی تو
ازميان جنگل وحشت که نامندش جهان انسانيت قامت نمی افراشت
خويش را انسان
گرگ آدمخوار يا کفتار وحشتناک می پنداشت
***
ای پيمبر
ای همه نور ای همه رحمت
ای همه صبروشکيبايی
کعبه را بودی اگر کام وزبان می گفت
داستان ها از شکوه رحمة للعالمينی بودن ذاتت
زان اذيت ها سخن می گفت
زان شقاوت ها سخن می گفت
کز شرارش جان پاکت دمبدم می سوخت
ليک قلبت آن تجليگاه صد خورشيد
از شکايت از حکايت لب فرو می بست
برتن عزم متينت از قماش صبر ايوبی
پيرهن می دوخت
کعبه را يادست
مکه را يادست
وان خجسته روزگاران عبير اندود می دانند
کاندران وحشتگهء طغيان
آن يکی دشنام می دادت
وان دگر درسجده گاهت خار می انداخت
آن يکی می خواست
دشت سوزان جنايت را زخون پاک توسيراب
وان دگر می کرد
اشک ياران ترا سيلاب
سنگ های مکه را درسينه منقوش است
صحنه های هولناک گشتن آزادگی تعذيب
روزهای سهمناک خفتن آزادگان درخون
لحظه های دردناک بستن احرار درزنجير
روزگار گشتن انسانيت تحقير
مکه اين را نيز می داند
مکه نی بل آسمان ازسينهء تاريخ می خواند
کز فلک روح القدس آمد به امدادت
وز خدايت اين پيام آورد
گر تو می خواهی
می کنم اين قوم را نابود
تا تو گردی فاتح وپيروز
تا تو گردی غالب وخشنود
پاسخ تو آن زمان بحری زرحمت بود
کاندران گر هفت دوزخ خويش را می شست
از دل هريک
صد بهشت جانفزا می رست :
نی مگو اينگونه ای جبريل
گر نمی بينند اينان جلوهء حق را
ور نمی خواهند
زيستن درخير مطلق را
شايد از اولاد شان جمعی برون آيند
کز ميان جنگل کفر وضلالت راه خودرا جانب توحيد بکشايند
***
ای پيمبر
ای همه نور ای همه رحمت
ای همه خير ای همه خوبی
می شناسد آن يهودی مرد را تاريخ
کوبراهت خار سيراب از شرنگ کينه اش می ريخت
درمسيرت سنگهای سخت تر از قلب خودرا سربسر می چيد
چون دوسه روزی نکرد اين کار را تکرار
حال او پرسيدی از همسايگان گفتند
گشته او بيمار
بوستانی از تبسم را
تحفه بردی بهر ديدارش
خواستی از حق شفای جسم بيمارش
***
ای پيمبر
ای همه نور ای همه رحمت
ای نجات جمله محکومان
ای تلاشت درتمام عمر
جستجوی حضرت انسان
درکوير

 

مطالب سایت

 

 

برای ساختن وبسایت میتوانید با ایمیل و آدرس ذیل تماس بگیرید:
Wahidmorady@yahoo.com
0090 555 540 64 22
وحید مرادی

سیستم

 
بعضی از کتب و رساله های چاپ شدۀ عبدالقیوم ملکزاد
ای بهار امسال برای چه کسی میآیی

آخرین نبرد

به سلام شقایق ها

دعای سبز علف

سرمه یی از خاک پای مادر شکوفه های که پرپر شد گلبانگ رهائی همناله با استاد در کوی غربت