ای پيمبر ای همه نور ای همه رحمت
عبدالاحد تارشی
بمناسبت ميلاد مبارک پيامبر گرامی اسلام صلی الله عليه وسلم
ای پيمبر ای همه نور ای همه رحمت آفرينش تا نگاهت را
چشمه سار مهربانی گفت درکويرتشنگی سيراب گشتن دمبدم بشگفت ازلبانت تاسحرگاه سخن تابيد زندگی خودرا درطلوع آفتاب گفته هايت يافت روشنايی با قدمهايت گام زن شد زی ديار عقل های بسته درزنجير تاريکی مغز ها آزاد گرديدند از سپاه وحشت وتزوير تاريکی دست هايت آدميت را ازشجاعت کرد مالامال تا نگردد بيشتر درحمله های ديو ودد پامال ای پناه بی پناهان درهجوم خشم جلادان گر نبودی تو اشک را درچشم مظلومان کی می فهماند کاين گذرگه از برايش جاودانی نيست برده بودن سرنوشت برده گان در زندگانی نيست گرنبودی تو ظلم را دست کی از تخت خدايی برزمين می زد قامت بيچارگی را کی از فراروی عبور تيغ برمی داشت پرچم آزادگی را برتمام قله های سرکش تاريخ می افراشت زندگی را آفتاب سجدهء يکتاپرستی برجبين می زد گرنبودی تو دست کی درقبرهای حفر گشته بهر دخترهای نابالغ جهل وشرک ووحشت وخونخوارگی را سرنگون می کرد عقل را آزاد از زندان خونبار جنون می کرد گرنبودی تو ازميان جنگل وحشت که نامندش جهان انسانيت قامت نمی افراشت خويش را انسان گرگ آدمخوار يا کفتار وحشتناک می پنداشت *** ای پيمبر ای همه نور ای همه رحمت ای همه صبروشکيبايی کعبه را بودی اگر کام وزبان می گفت داستان ها از شکوه رحمة للعالمينی بودن ذاتت زان اذيت ها سخن می گفت زان شقاوت ها سخن می گفت کز شرارش جان پاکت دمبدم می سوخت ليک قلبت آن تجليگاه صد خورشيد از شکايت از حکايت لب فرو می بست برتن عزم متينت از قماش صبر ايوبی پيرهن می دوخت کعبه را يادست مکه را يادست وان خجسته روزگاران عبير اندود می دانند کاندران وحشتگهء طغيان آن يکی دشنام می دادت وان دگر درسجده گاهت خار می انداخت آن يکی می خواست دشت سوزان جنايت را زخون پاک توسيراب وان دگر می کرد اشک ياران ترا سيلاب سنگ های مکه را درسينه منقوش است صحنه های هولناک گشتن آزادگی تعذيب روزهای سهمناک خفتن آزادگان درخون لحظه های دردناک بستن احرار درزنجير روزگار گشتن انسانيت تحقير مکه اين را نيز می داند مکه نی بل آسمان ازسينهء تاريخ می خواند کز فلک روح القدس آمد به امدادت وز خدايت اين پيام آورد گر تو می خواهی می کنم اين قوم را نابود تا تو گردی فاتح وپيروز تا تو گردی غالب وخشنود پاسخ تو آن زمان بحری زرحمت بود کاندران گر هفت دوزخ خويش را می شست از دل هريک صد بهشت جانفزا می رست : نی مگو اينگونه ای جبريل گر نمی بينند اينان جلوهء حق را ور نمی خواهند زيستن درخير مطلق را شايد از اولاد شان جمعی برون آيند کز ميان جنگل کفر وضلالت راه خودرا جانب توحيد بکشايند *** ای پيمبر ای همه نور ای همه رحمت ای همه خير ای همه خوبی می شناسد آن يهودی مرد را تاريخ کوبراهت خار سيراب از شرنگ کينه اش می ريخت درمسيرت سنگهای سخت تر از قلب خودرا سربسر می چيد چون دوسه روزی نکرد اين کار را تکرار حال او پرسيدی از همسايگان گفتند گشته او بيمار بوستانی از تبسم را تحفه بردی بهر ديدارش خواستی از حق شفای جسم بيمارش *** ای پيمبر ای همه نور ای همه رحمت ای نجات جمله محکومان ای تلاشت درتمام عمر جستجوی حضرت انسان درکوير |