پس بندگان مرا بشارت ده همان کسانیکه سخنان را می شنوند، و از نیکوترین آن پیروی میکنند.      سوره الزمر- آیت 18

راه نیستان در راه سخن

 

 

 

استفاده از مطالب این سایت بدون اجازه ممنوع است

rahesokhan@yahoo.com

 

 

دیوانهء نوازش دریای دیگرم

نوشته : عبدالقیوم ملکزاد
      استاد خلیل الله خلیلی ، با وجود آرزوی همیشگی وقلبی اش – که می خواست مدفن او بعد از وفات ، در خاک وطن گزیده شود – آنگاه که در حال احتضار به سر می برد ، با دریغ دریافت که دیگر آن آرزوی جاودانی اش ، به دلیل استیلای دشمن ونامردی های وطن فروشان ، ناممکن است. لذا توصیه کرد ، تا آرامگاه ابدی ا ش در جایی انتخاب شود ، که آوارگان بیوطن زاد گاهش ، در آن جا دفن ا ند
مطالعهء وصیت نامه ء استاد – که با هزار حسرت ودریغ ، داغ جانگداز بی وطنی را با خود به جهان دیگر برد - سخت درد انگیز است وحسرتبار !
روان آن ابرمرد میدان حماسه وشعر و ادب را شاد می خواهیم .  وبه آن سفر کردهء زنده یاد روان شاد، درود می فرستیم ، که فیض اشعا ر آبدار ونکته های قیمتدار و رهنمود های داهیانه ودلسوزانه اش ، همواره مرا وهزاران چو من عشق درگرو وطن مانده را ، به یا د زاد گاه عزیزش می افگند وقدر ومحبت مادر وطن را ، در اعماق قلب ملتهبم ، با افگندن نور احساس ، بیشتر می گرداند و حس درد مندی و مردم دوستی و شیفته بودن برای خاکی که مادر وار ما را در آغوش پر عطوفتش پرورده ، افزون تر می سازد !
با همین تاثر، مجموعه ء گرانبهای « اشک ها وخون ها » را ورق می زنم . به هرسطر دیوانش ، که دیده برمی دوزم ، در می یابم ، نوایی از آن بلنداست و داغی در آن نقش وغم وماتم وحماسه ای ازآن پدیدار . درعین حا ل ، هربیتی که با خامه ء زیبا وتوانای آ ن ، به روی صفحه ء کاغذ نقش بسته ، بیشتر از دیگرش بخشنده ء لطف وعنایت است وگوارایی ، توأم با سوزوگداز
آنگاه طبیعی است که جاذبه ء آن ، مرا کش کشان می برد، تادنیای های عاطفه وطغیان ...!
شوق سیر ونگاه افشانیم فزونی می گیرد.  می خوانم ومی خوانم ، می انگارم هرمصرع رنگینش وهر بیت دلا ویزش ، رگ رگ وجود مرا به انقلاب فرامی طلبد . تا می رسم به سرنامه ء «وصیت » . شعری که مطالعه ءآن ، مانند بسا از سروده های وجد ایجاد استاد ، درد آدمی را ازدیاد و اندوه و حسرت انباشته درکوره ء سینه ها ی سوخته را ، عمیق تر میگرداند !
زیرا ! او – طوریکه اشارت رفت - با همه آرزوی مفرطی که در انتقا ل پیکر گرامی اش، درشهیدستان در د بار زادگاه خونین خود بعد از وفا ت دارد ، چاره را بر خود حصر می یابد . می بیند ، وزش صرصر جور خزان شرایط ، غنچهء آمالش را پیش ا زشکفتن پژمرده وپر پر میسازد واز باغستان هستی به دورش می افگند ...!
وصیت نامه ء گریه انگیز آن پادشه ء ملک سخن ، پیشکش شماست :
چون به غربت خواهد ازمن پیک جانان نقد جان
جادهیدم در کنار تربت آواره گان
گورمن در پهلوی آواره گان بهتر که من
بیکسم ، آواره ا م ، بی میهنم ، بی خان ومان
همچو من اینجا به گورستان غربت خفته است
بس جوان بی وطن ، بس پیر مرد نا توان
کشور من سخت بیماراست آزارش مده
زخم ها دارد ، نمک برزخم آن کمتر فشان
... تا اینجا که می رسم ، ناگزیر می شوم ، از خواننده گرامی بطلبم ، که با هم به نکته های عمیق زیر ، با تمام اندیشه توجه کنیم ، تا برای این پرسش پاسخ یا فته باشیم :که آیا برای عشق به وطن ، جمله ای ، یا بهتر بگویم ، شاه بیتی نیکو تر ازاین میتوان یافت ، که شاعر والا گهر خلیلی ، این قهرمان نام آور میدان سخن ، حاضر نشود ، حتی بیل وکلندی بر تن پیکر زار میهن عزیزش ، وارد گردد . ولو حفر جایگه کوچکی از گوشه ء گلزمین او ، برای به خاک سپردن پیکر خودش ، انجام پذیرد .  زیرا ! دریده شدن سینه وطن ، به هر منظوری که صورت بگیرد ، برای استاد ، این فرزند با وفای مادر وطن ، سخت ناگواراست ونهایت دردبار وغیر قابل تحمل . درست کاملا “ خلاف ذهنیت نفرت بار آنعده نامردان ویرانگری که با وصف بهره ورشدن از نعمات عظمای آب وهوا وفیوضات سرشار کشور ، دیوانه ء به آتش کشیدن آن می باشند وتشنه ء ریختن خون مردم بیچارهء آن :
از برای مدفن من سینه ء پاکش مدر
بهر من بر خاطر زارش منه بار گران
داغ ها دارد ، منه برسینه اش داغ دگر
درد ها دارد دگر برپیکرش خنجر مران
رقص رقصان ازلحد خیزم اگر آرد کسی
مشت خاکی از دیار من به رسم ارمغان
ای وطندار مبارک پی اگر اینجا رسی
جز خدا وجز وطن ، حرفی میاور بر زبان
***
      نشیده ء معروف به « تابوت آتشین» استاد نیز- که به این باورم اکثر آوارگان دور از دیار ومهاجران به غم گرفتار ، آنرا همواره ورد زبان خود و زمزمه ء گوش فرزندان شان ساخته اند – ازجمله ء همان سروده های نهایت پر سوز وروح انگیزی می باشد ،که درغم فراق میهن انشاد گردیده . اینک اینجا با نقل آن ، جراحت دوری از وطن را تازه می سازیم . زیرا می دانیم ، زخم های جدایی و دوری از زاد گاه ، به هیچ صورتی التیام نمی پذیرد ، مگربودن درآغوش مادر وطن ودرکنارمیهن :
من بی وطن که دور ا زآغوش مادرم
بنشسته ام برآتش و در خون شناورم
برگم ،که تند باد فگنده به هر طرف
گردم ،که حادثات نشانده به هر درم
خورشید نیزه دار فلک می برد فرود
هر صبحدم به دیدهء تر، نیش خنجرم
از هر ستاره برق غضب می جهد برون
چون شامگاه چشم بیفتد به اخترم
دریای بیکرانهء خونست موج زن
گلگون شفق که شام نماید برابرم
این کره ء رمادی سرگشته سیاه
آید به زیر پای چو سوزنده مجمرم
نی خاک جای می دهدم نی فلک پناه
نی مرگ می کشد ز کرم تنگ در برم
خوانندهء عزیز !
شاید ایراد بگیری که من همیشه عادت دارم ، برای ارائهء مثالی از کلام استاد ، به گلچنینی بیشتر ی از گلشن اشعار وی مبادرت می ورزم . ا ما توبا ورکن که من خود جدا متوجه این نکته هستم . هرگاه تصمیم می گیرم تا از پیکر سروده ء زیبایی حاوی پیام سترگ ودلکش استاد ، من باب نمونه شاه فردهایی پیشکش کنم ویا به عبارت دیگر ، ازباغسار ارشاد او دسته گلی چند را ، فراهم آورم ؛ باز هم نمی توانم از دسترسی به ابیات دیگر او- که در واقع همه شاه فردندوشاه بیت ، خود را بی نیاز احساس کنم. لذا ناگزیر می شوم تا از تک تک دسته های عطر افشان گل هایی که به منظور مناسبت وهدف خاصی چیده ام ، دماغ خاطر را معطر سازم . آن وقت است که دریغم می آید دیگران یا خوانندگان مهر آشنای من هم ازشمیدن آن ها بی نصیب بمانند . با این اعتذار یکجا پی میگیریم ادامه ء آن قصیدهء شورانگیزی را ، که برای همه ، خاصه به بی میهنان ، حامل پیغامی است درد اندود :
خاکی که پروریده مرا دوستان کجاست
من خاک دیگران چه کنم ؛ خاک بر سرم
تیریست آتشین که به یک نیزه ء شعاع
از تیرکش کمانور خورشید می خورم
زین کهکشان مارتن صد هزار چشم
هر شب هزار نیش خورد ، زار پیکرم
این کاخ های سر زده بر سقف آسمان
کفر است اگر به خاک در دوست بشمرم
امواج «هدسنم» نبرد دل زکف ، که من
دیوانه ء نوازش دریای دیگرم
این عصر معبد زر وسیم است لیک من
نی طالب زرم ، که طلبگار بوذرم
شد روز ها که نیست نوازشگر ضمیر
گلبـــــــــانگ آسمانی الله اکبر م
من راست می نگارم واین چپ نگارها
خواهند آشنا به حروف مزورم
برآشیان مرغ دلم چنگ زد عقاب
اینک به خون و اشک شده سرخ پرپر م
دیگر مرا زجام طرب بی نیاز کرد
زهری که روز گار فگنده به ساغرم
فرخنده مادرم که زدنیا کشید رخت
بسپرد با غرور ، به دامان کشورم
کشور مرا به سینهء تنگش گرفت گرم
پرورد آنچنان که نه پرورد مادرم
با عشق برفروخت نهان خانه ء دلم
با اشک شست گرد غم از دیدهء ترم
از پرتوامید جلا داد خاطرم
وز صبغهء خدای برآراست گوهرم
جز نقش سر بلندی وآزادی و وفا
با هیچ حر ف هرزه نیالود دفترم
عصر مفاسد است کجا رخت خود کشم
دور مظالم است کجا بار خود برم
دیروز بود چشم من وخاک کوی دوست
امروز اسیر قاصدوبال کبوترم
جان می دهم به مژده ، اگر آورد نسیم
مشتی غبار از سر بالین مادرم
فرخنده طالعی ، که صبا دسته های خار
آرد به من زخاک شهیدان کشورم
کانرا نهم به جای مژه روی چشم خویش
یا بر فراز سر چو گرانمایه گوهرم
پیری رسید وجای گهر می چکد کنون
خونابه ء سرشک زکلک سخنورم
یک داغ به نگشته فلک آزمون کند
هردم به رنگ دیگروبا داغ دیگر م
جای عنان نهاد به دستم عصا دریغ
تا من عصا زنان سفر مرگ بسپرم
تابوت آتشین شده در چشم من جهان
ازهر جهت گرفته سراپا در اخگرم
گرمرده ا م تپیدن بیجا برای چیست
ور زنده ام چگونه به تابوت اندرم
***
دراین قسمت از سلسله بحث های غم آلود «غربت » مهمان خوان « عید» غریبان می شویم و نظاره گرسیمای سرخ « بهار » خونین !
به این باورم ، آنچه طنین این بحث هارا شنیدنی تر می سا زد ، رویش فریادی است برخاسته از ژرفای دل درد مند استاد خلیلی . آن که او ، صدای ضمیرآواره گان وطن ، در کوچه غمهای غربت ا ست .
شاد روان استاد خلیل الله ، در تهنیت نامه عیدی ، وضع آواره گان را چنان دردبار تمثیل کرده که هر خواننده وشنونده صا حب احساس ، خصوصا “ آن هایی را که کام شان با زهر آواره گی وبیچاره گی و پدیده های دردناک و مصیبت بار آن ، آشناست ، سخت تکان می دهد :
مبارک باد عید آوره گان را
که زیر آسمان جایی ندارند
اگر اینجا به غربت جان سپارند
برای قبر ما وایی ندارند
- - -
مبارک باد عیدآن مادری را
که فرزندش به خون غلتیده امروز
به جای روی گرم تابناکش
به زاری مرقدش بوسیده امروز
بهار ؛ دلپذیر ترین فصلی است که همه شعرا، از جمله استاد ، سخت شیفتهء آن بود ودامن دامن گلاب سخن به پیشوازش نثار می کرد .
به گلزمین آثارش به سیر می پردازیم و گلدسته هایی بویا از گلشن کلامش می شمیم . بنگریم که
عندلیب دل درد مند او واحساس وضمیرش از بهار آلوده به خون کشور چه شکوه هایی دارد؟
دیوان فراترازبها و قیمتش را می کشاییم . می پنداریم استاد ، با چشمان مرطوبش درسکوی اندرز- در حالی که با مخاطبان خود درد دلی وراز ونیازی دارد - فرازکرده و در خلال هر بیتی ، می موید و وا وطن می گوید . می پرسیم : ای بلبل دستان سرای گلستان « شعر» ! وای مجروح ازخار خار هجران و بی میهنی ! و ای آنکه توهمواره از درد بیکسی وناله های شبانه نوشتی !
اکنون که باز موسم آوارگی وشام فرا ق است ، حالا بگو که چگونه ای ؟
ای استاد ! می خواهیم ازتوبشنویم . پس ناله برکش . مگو :
« بیوطن را لب فرو بستن سزا ست » بل ، بی وطن را ناله بنمودن رواست .
زیرا اشعار دلپذیر تو درد دل بیوطنان است ...!
از لابه لای مشحون از درد دیوانش، پاسخ می افشاند :
ازمن آواره پرسیدی که من در چیستم
زین سوال ناموجه روز ها بگریستم
کشورم دراشک وخون، من لاف هستی، ای دریغ
دوستان ! من نیستم ، من نیستم ، من نیستم
سنگر مردان صلای عام داده ، لیک من
زیر تیغ اجنبی تا چند باید ایستم ؟
می گوییم : استاد ! هرزمان که صدای بهار را می شنیدی ، افزون تر از هر که می خروشیدی و اشعار نغز در وصف آن می سرودی . می گویند ، به کشورت بهار دامن خواهد گسترد . رنگ همه چیز را عوض خواهد کرد . زیبایی ها را به نمایش خواهد گذارد . طبیعت رنگی دیگر به خود خواهد گرفت و
با ورق زنی مجموعه دلپذیر ووجد انگیزو آثار گرانسنگش ، می نیویشیم ، که باز استاد بی اختیار به ناله می پردازد . چندانکه سینه های داغدار پرسندگان را هم چون سینه ء خونبار خودش ، کباب می سازد ودود های پیچان آن ، به زاری ، دامان ابر های قیر گون سپهر را می گیرد ، تا برای فرو نشاندن آتش لمعان دل بیچا ره گان ، اشک فرو بارد
استا د برای ما می گوید :
که ما از بهار نگوییم ونام گل ولاله وشکوفه وچمن را ، بر زبان نیاریم. ا و با فریادی آمیخته با درد و اندوده با ماتم ودیده ء پرنم می افزاید :
بلی آگاهم که بهار آمده ، اما جلو تراز آن ، از این فا جعه نیز خبر داشتم که :
به جای موج ، خون میجوشد از انهار خندانش
به جای لا له روید داغ از طرف گلستانش
آری ، میدانم که بها ر به سرزمین دیگران ، با ناز وکرشمه ای که خاصه ء آن است ، دامن کشان و خرامان ، از ره رسیده ، لیکن در خطه ء خونبار ما ویا :
به آن آتش زده گلشن ، بهار امسال می بیند
که برخاکسترش صد گونه بسته نقش حمرا خون
من از آمدن بهار گل افشان ، مطلعم ، ولی بیشتر ازآن از این فاجعه ء درد ناک که :
گویند زهر گین شده آن چشمه ها که داشت
نوشابه ء بهشتی و اوصاف کوثری
گویند پایمال ستوران کفر شد
آئین ایزدی وشعار پیمبری
ناله های حسرتبار استا د ازآن هم فرا تر می رود ، درگوش ها طنینی دیگر می اندازد. ا و به نحو ی چنین افاده می کند که شرایط ، خامه توانایش را مسا عد برای وصف بهار { آنروزگار} نیست :
گلگون گفنان را چه بهار وچه زمستان
خونین جگران را چه بیابان چه گلستان
در کشور آتش زده ، در خانه ویران
کس نیست زند بوسه به رخسار یتیمان
کس نیست که دوزد به تن مرده کفن وای
ای وای وطن وای
ومی افزاید : سخن از «بهار» چه به کار آید وچه مفهومی دارد ، درسرزمین مومن پرور ی که :
قرآن خدا را به ته ء پاشنه سودند
با داس جفا کشت امید تو درودند
آ میخته با زهر فضای تونمود ند
آثار گرانقدر ترا جمله ربودند
بر پا وسرشیر ببستند رسن وای
ای وای وطن وای
و می افزاید :
بهر کجا که بهار است لاله آرد و گل
شگو فه زار کند دشت وکوه ودامان را
قیامت است که آرد بهار تحفه به ما
به جای لاله و گل داغ نوجوانان را
بهار آمد واز خون ما چراغان کرد
فضا ودره و کوه وسرا وبستان را
به هربهار که می کردم از گل ونسرین
چو باغ جنت پر ، دامن وگریبان را
کنون نگر که به سیلاب اشک می شویم
طراز شعر ونگارکتاب ودیوان را
***
به یقین ، به مهاجران مصیبت رسیدهء ما ، هیچ چیز سرزمین دیگران ، گوارا ودلپذیر و شادی بحش نیست . نه مناظر طبیعی آنان ، نه دید ن جشن وسرور وشادمانی آنان ونه نسیم صبحگاهی وباد صبای آنان ، نه چشمه ساران وجویباران خاک دیگران ...، که آب دیگران به گونهء زهر ا ست و هوای روحپرور باغستان های شان مانند ه بر سموم صحرای سوزان و آفتاب شان ، شعله ریز و جان سوز ....
وجود چنین رنج های جانگداز است که آنها را وا می دارد تا از فرقت یارودیار بنالند . به همین دلیل ، گاهی خطاب به آفتاب- که بسا ایام ازصبحگاهان تا عصر گاهان ، از چهره های زرد وزعفرانی ایشان نیش می زند...- از زبان استاد غمگینانه می سرایند :
در شهر های ما همه خون آوری واشک
اینجا هزار گونه زروگوهر آفتاب
ماتمسرا ست دشت ودر وکوهسار ما
هرگز متاب آنطرف خیبر آفتاب
اینجا نشاط بینی و شادی وخرمی
آنجا فغان وناله وچشم تر آفتاب
از پرتوتونفخه ء باروت بردمد
آنجا چو سرزنی توبه هر سنگر آفتاب
آنجا که برف ها شده گلگون به خون خلق
دامن بچین مباد شوی احمر آفتاب
بینی هزار گرسنه کودک سپرده جان
زاروبرهنه در بغل مادر آفتاب
بینی هزار پیکربیمار وناتوان
نی جا مه ونه نان ونه درمانگر آفتاب
در غزنه گوش نه که سنایی کند بیان
شرح جهاد مرد وزن ودختر آفتاب
آموبه موج موج کند مویه روزوشب
یک چشم باز کن آنسوتر آفتاب
در چشم ما ستاره شده جرقه های نار
وین آسمان چو مجمر وتواخگر آفتاب
***

برگشت به صفحه قبلی

 

مطالب سایت

 

 

برای ساختن وبسایت میتوانید با ایمیل و آدرس ذیل تماس بگیرید:
Wahidmorady@yahoo.com
0090 555 540 64 22
وحید مرادی

سیستم

 
بعضی از کتب و رساله های چاپ شدۀ عبدالقیوم ملکزاد
ای بهار امسال برای چه کسی میآیی

آخرین نبرد

به سلام شقایق ها

دعای سبز علف

سرمه یی از خاک پای مادر شکوفه های که پرپر شد گلبانگ رهائی همناله با استاد در کوی غربت