عبدالقیوم ملکزاد
سیری درقلمرو ادب حماسی- قسمت نهم
این بحث به رباعیات استاد سخن شادروان خلیل الله خلیلی اختصاص یافته است . رباعی یا همان چهارمصراع هموزن با « لاحول ولاقوت الا با لله » ، که عروض دانان آن را " اخرب" یا " اخرم" می خوانند ، یا بحر: « هزج مثمن مکفوف مرفوع احد » .
سه مصراع نخست رباعی ، مقدمه ایست برای شرح هدفی که شاعرمی خواهد ارائه دهد ومصرع چهارم آن بازتاب دهندۀ هدف سراینده می باشد.
مصراع های اول ودوم وچهارم رباعی دارای ردیف و قافیۀ مشترک ویا واحدی می باشند. مانند این رباعی مولانا جلال الدین بلخی – رومی :
پرسیدم ازآن کسی که برهان داند
کان کیست که اوحقیقت جان داند
خوش خوش به جواب گفت کای سودایی
این منطق طیر است ، سلیمـــــــان داند
گاه ترجیح داده شده ، تا قافیه ها ویا ردیف های هرچهارمصراع ِ رباعی همگون باهم باشند. چنانچه مولانا دررباعی دیگری می سراید :
اول به هزار لطف بنواخت مرا
آخر به هزار غصه بگداخت مرا
چون مهره مهرخویش می باخت مرا
چون من همه او شدم بینداخت مرا
هرگاه شعری چهارمصراعی بر وزن " لا حول ولا قوت الا با لله " - که "مفعول مفاعیل مفاعیل فعل " ، ویا : "مفاعلن فعولن فعلن " است - نباشد ، حکم دوبیتی را به خودمی گیرد .
این تذکرکوتاه مقدمه ای است برای بیان رباعی که بحث درمحورآن می چرخد، اما با رنگ وبوی نیـــــــایــــــــــش .
وبه بیان دیگراگربیشترین محتوای رباعیاتِ شعرایی نظیررودکی ، عاشقانه است وازخیام فلسفی ویا رباعیات مولانا وعطاروابوسعید رنگ صوفیانه به خود دارند ، پس ازسپیده دم جهاد مردم مومن کشورما ، بیشترین اشعاری را که سخنسرایانی چون استاد خلیلی به اسلوب رباعی ویا دوبیتی سروده اند ، محتویات آنها آگنده ازدعا است وتضرع به درگاه خدا ، که اینک نمونه های چنین سروده ها را پیشکش می داریم :
یارب به کسانی که جگرسوخته اند
یک عمر متاع درد اندوخته اند
خاکم به هوای آن جوانمردان کن
کزهرچه به جزتو دیده بردوخته اند
چنانچه ازمحتوای رباعی برمی آید ، منظوراستاد ازجوانمردانی که "جگرسوخته اند" ، راهیان راه خدا است که دردی بزرگ به سینه ء شان انباشته است . این عاشقان راه خدا وپیروان راه حق ، تکیه گاه شان فقط لطف خداست وبه جز فضل و مرحمت او ، به چیزدیگری دیده برنمی دوزند.
شادروان خلیلی دریکی ازرباعیاتش درجستجوی عشقی سوزان وفروزان است وخواهندۀ سوز و دردی که انسان را ازغیرآن متمایزمی سازد ، واین چیزی است ، که همواره جگرسوختگان ، طلبش می دارند . همانگونه که ابوالمعانی بیدل مدعی آن است :
مطلوب جگرسوختگان سوزوگدازاست پروانه به گردگل وگلزارنگردد
هرگاه درد وسوزوعشق درکانون سینه های انسان جایگزین بود – به مصداق : " ازدل روشن طلب شیرازۀ اجزای عشق / پرتوشمع آشیان رنگ مجلس می شود " - دل کسب صفا و روشنی می کند وزمینهء عروج فرازمی آید ودست عنایت خدایی ، آدمی را برجایگاهی ویژه برمی نشاند .
به این رباعی استاد توجه فرمایید ، که چگونه با زبان التماس خواستار چنین سوزاست ، سوزعشق :
یارب سوزی که جسم وجان را سوزم
این کارگه ء سود وزیان را سوزم
یک شعلۀ جانسوز که در آتش آن
خود را سوزم وهردو جهان را سوزم
وقتیکه رباعی بالا ، بالاخص مصرع چهارم آن رامی خوانیم ، بلافاصله سخن خداوندگاربلخ ( مولانا جلال الدین محمد بلخی ) را ، درذهن خود تداعی می یابیم که باورداشت ، کارعاشق آنست که با شناخت معشوق حقیقی هردو دنیا را پشت پا ، زند. چنانچه می فرمود :
آن کس که تراشناخت جان را چه کند
فرزند وعیال و خان ومان را چه کند
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی
دیوانۀ تو هر دو جهان را چه کند
مرحوم استاد خلیلی دررباعی دیگر بازدر جستجوی گوهر" درد " است تا با او بازبه ناله آغازد . جویای شوراست تا با اوسرود شوق را سازکند وچشمی می طلبد که موجبات خودشناسی رافراهمش آرد وگمشده اش را براو وانماید .
خود شناسی ، وسیلهء خداشناسی است .چنانچه قرآن مجید می فرماید: «ما آیات آفاقی و انفسی (عجائب آفرینش خداوند در جهان بزرگ و در درون وجود انسان) را به آنها نشان میدهیم تا آشکار گردد که او حق است.»
در جای دیگر میفرماید: " و فی انفسکم افلا تبصرون " ( در درون وجود شما آیات خداست، آیا نمیبینید؟)
بعضی از محققان از آیهمربوط به عالم ذر نیز همین استفاده را کردهاند که «معرفةالنفس» پایه «معرفةالله» است، آنجا که میفرماید: « به خاطر بیاور هنگامی را که پروردگارت از پشت فرزندان آدم ذریه آنان را برگرفت و آشکار ساخت و آنها را گواه بر خویشتن نمود (و اسرار وجودشان را به آنها نشان داد و فرمود) آیا من پروردگار شما نیستم؟ آنها همگی گفتند: آری گواهی میدهیم!»
در تفسیر المیزان میخوانیم: «انسان هر قدر متکبر باشد، و فراهم بودن اسباب زندگی او را به غرور وا دارد، نمیتواند این حقیقت را انکار کند که مالک وجود خویش نیست، و استقلالی در تدبیر خویشتن ندارد، چه اینکه اگر مالک خویشتن بود، خود را از مرگ و سایر آلام و مصائب زندگی باز میداشت، و اگر مستقل به تدبیر خویش بود، هرگز نیاز به خضوع در مقابل عالم اسباب نداشت ... بنابراین، نیاز ذاتی انسان به پروردگار و مالک مدبر، جزء حقیقت وجود اوست، و فقر و نیاز بر پیشانی جانش نوشته شده، این حقیقتی است که هر کس از کمترین شعور انسانی برخوردار باشد به آن اعتراف میکند، و تفاوتی میان عالم و جاهل و صغیر و کبیر، در این مساله نیست! »
سروده استاد خلیلی ، خصوصا" مصراع سوم و چهارمش اشاره به همین نکتهء ظریف و آموزنده دارد. یعنی او می خواهد که خدا چشمی نصیبش گرداند تا به وسیله آن توفیق بیشتربه خودشناسی پیداکند ، واعتقادش برمحتوای این حدیث شریف : «من عرف نفسه فقد عرف ربه» یعنی هرکس خود را بشناسد پروردگارش را خواهد شناخت.» راسخ ترگردد .
رباعی استاد اینست :
یارب ! دردی که ناله آغاز کنم
شوری که سرود شوق را ساز کنم
چشمی که به سوی خویش چون بازکنم
آن گمشده را ز دور آواز کنم
استاد ، به عنوان یکی ازلب تشنگان باران سیرابگر الطافِ الهی ، چهرۀ زرد یتیمان وسرشک بینوایان را وسیلۀ ریزش باران رحمت خداوند می خواهد :
ای حاکم کارگاه امکان رحمی وی خالق ابروباد باران رحمی
برخشکی چهرۀ یتیمان رحمی برسیل سرشک بینوایان رحمی
شادروان خلیلی دردوبیتی زیر، ایجاد سوزواشک دیده را باعث بازشدن دروازه های امید می داند . دروازه هایی که به وسیلهء دشمنان حق مسدود شده وکشوربرای مردم بی وسیله ، مصیبتگاه وزندان ومصایب جانکاه گردیده است :
الهی اشک چشمی ، سوزآهی فروزان خاطری ، روش نگاهی
زهرسو بسته شد درهای امید کلیدی ، رخنه ای ، راهی ، پناهی
این شاعرنامور ، دردوبیتی دیگر، همه چیز خود را به خدا می سپارد وعنان هستی را به دست لطف وکرم او، وامی گذارد . زیرا ! وی معتقد است که اسرارالهی را تنها ذات مقدس اومی داند و ازهمه بهتروبیشترمی فهمد که خیربنده اش درچیست ؟ :
الهی هرچه شایان است آن کن نمی گویم چنین کن یا چنان کن
چه داند بنده اسرار خداوند خدا را هرچه می زیبد همان کن
درپیوند با این دوبیتی استاد ، بی مناسبت نخواهد بود اگرعلاوه بداریم ، یکی ازبزرگان دین می گوید :
" تعجب می کنم از کسی که از چهار چیز می ترسد ، چرا به چهار چیزپناه نمی برد :
اگر از دشمن می ترسد ، باید بگوید: حسبنا الله و نعم الوکیل
اگر از مکر کفار می ترسد ، باید بگوید: افوض امری الی الله
اگر غم و پریشانی به او روی نموده ، بگوید : لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین
اگر زیادی مال را طالب باشد ، بگوید : ما شاء الله لا قوة الا با لله . "
داشتن همت عالی یکی ازصفات برازنده وامتیازات بزرگی است که ازآن ِ انسانها می شود . آدمی باید تلاش گسترده به خرچ دهد تا ازفیض داشتن این نعمت عظمی محروم نماند .
استاد دراین دوبیتی ، بی همتی ودست نگری ودرازکردن دست نیازبه سوی بنده را ، معادل ومساوی به ذلت می داند وخواری وآن مرحومی ، ضمن سروده ای ازآن با لحنی جدی وتند ، بیزاری می جوید :
الهی بنده ات را همت آموز لبش را از نیاز غیر بر دوز
اگرممنون خلقش می نمایی به خاکش افگن ودرآتشش سوز
اکثر نیایشگران منجمله آنهایی که مانند استاد مرحوم خلیلی به فن شعروسرایش دسترسی دارند ، ضمن دعای عاجزانه درپیش خدا ، ازآنچه به وسیله آنان سرزده وگناهانی را که مرتکب شده اند ، لب به اعتراف می کشایند . زیرا اعتقاد شان اینست که خداوند ازهمه کرده های آنها واقف است وازکلیه عملکردهای آنها آگاهی دارد. لذامی خواهند تا دربرابرخدای بخشاینده ، نسبت به کرده های شان اظهار ندامت وپشیمانی کنندوطلب آمرزش نمایند .
دوبیتی ای که ذیلا" ارائه می شود ، با همین روحیه انشاد یافته است :
الهی ! رند و مستی را ببخشا به عصیان پای بستی را ببخشا
خلیل بت شکن را هر که بخشد خلیل بت پرستی را ببخشا
استاد دریکی ازدوبیتی ها ، از بارگاه خداوند، به مومنان توفیق می طلبد ،تا ازفرو رفتن به خواب غفلت بپرهیزند وبرپیکرخود شوروتحرک بیافرینند ، زیرا این امر، یعنی ایجاد تحرک وشوروخیزش موجب سعادت ،پیشرفت وشکوفایی آنان می شود :
الهی ! راه دادی دیگران را که بکشا یند راز آسمان را
زره واماندگان را هم تکانی که بگذارند این خواب گران را
ودردوبیتی دیگر دعایش اینست که برای مسلمانان ومنجمله مجاهدان ازجانب خود مدد بفرستد و آنها را درپناه لطف وکرم خویش قراردهد وسرنوشت آنهارا به دست دیگران نسپارد :
الهی ! رایگان مگذار ما را به دست این وآن مگذارمارا
کرم پروردگانیم ای خداوند به لطف این وآن مگذارمارا
استاد دردوبیتی های زیر- که درسالهای1362 انشاد یا فته – درس بی میلی به دنیا وفضایل کوتاه بودن آرزوهای دنیوی را می آموزد وبه نحوی به دیگران افاده می کند که نباید به این جهان دلبستگی نشان داد ورمزسعادت را ازکتاب هستی گرایی وعشق به آن دریافت .
رسول اکرم " صلی الله علیه وسلم " راجع حیات انسان وچگونگی اندیشه پیرامون آن ، دستوری صادرکرده است که باهم می خوانیم :
« کن فی الدنیا کانک غریب » ( دراین دنیا آنچنان باش که گویا مسافرهستی )
ازعبدالله بن عمر"رضی الله عنه " روایت است که گفت : پیامبرخدا شانه هایم را گرفته وفرمودند : " دردنیا آنچنان باش که مسافربوده ورهگذرهستی " وابن عمر"رض" می گفت :
چون شام زنده بودی ، انتظار صبح را نداشته باش ، وچون صبح زنده بودی ، انتظارشام را نداشته باش وازایام تندرستی ات برای ایام مریضی ات واززندگی ات برای مرگت ذخیره نما ."
به این دوبیتی استاد – که برای « رهگذر» طلب بخشا یش شده – گوش می سپاریم ، که با وضاحت تام اشاره به نا پایداری دنیا دارد :
خدایا ! رهنوردی را ببخشا ی
که کس جز"هیچ " غمخوارش نباشد
در این راه دراز بی سر انجام
بغیر از "هیچ " دربارش نباشد
استاد خلیلی ضمن اینکه دنیا را « هیچ » وانمود می کند ، می خواهد تا حضرت خدای یکتا و کارساز رشته محبت آن را ازدل وی قطع سازد ودیده دنیا گزیری نصیبش گرداند :
خدایا ! دیده ای بخشا ، که یکد م
سراپای جهان را « هیچ » بینم
به نور جا ودان بی کرا نت
زمین و آسمان را هیچ بینم
استاد دربندی ازاین شعر- که "هیچ " سرنامهء آنست - هستی را کتاب بی عنوان نام نهاده وگفته است که : / چه سان این راه پایان می پذیرد / درین صحرا که پایانی ندارد / دربیت آخرین این سروده ازخدا می طلبد که دستی نصیبش کند ، تا با او قلم به دست گیرد وبا اخلاص بنویسد ، که دینا وزندگی ارزش دل بستن ندارد ، بلکه اوچیزی است " هیچ " :
بده دستی که در طومار عمرم
درین طومار مار آسای پرپیچ
قلم را سرکنم از روی اخلاص
جوانمردانه بنویسم یکی « هیچ
جستارکنونی را با آوردن یک دوبیتی دیگرازاستاد خلیلی - که ملبس باکسوت نیایش می باشد- پایان می بریم :
الهی ! ابتلای بنــــدگان چیست ؟
کرم پروردگان را امتحان چیست ؟
کسی اینجا به صد دوزخ بسوزد
درآنجا بازدرنارش مکان چیست ؟
" ادامه دارد" |